تبليغاتX
سایه ی حقیقت
سایه ی حقیقت
آبی ِ دریای ِ بیکران (شناخت ِروحی و سمبولیک سهراب از حقیقت ِ لاجوردی ِ بیکران)

                                                        اتاق آبی 

 

                                                                                                                

 

... روي هر ديوار اطاق آبي ، درست در ميان ، يك طاقچه بود ،

تنها پنجره اطاق در طاقچه ديوار شمالي بود. همين زمينه طاقچه را

گرفته بود ، هر طاقچه درست در يكي از جهات اصلي بود. اطاق آبي

يك ماندالا بود. اين را دير فهميدم ، اطاق آبي نمايش تمثيلي عالم و

كالبد انسان بود . صحنه درام تفرقه پذيري و بازيابي وحدت بود ،

راهنماي رستگاري بود ، جاي بيدار شدن خود آگاهي رهاننده بود.

معمار اطاق آبي در شالوده ريزي ، نه طناب سفيد به كار برده بود نه

طناب رنگارنگ پنج لا ، صدايي از زمانهاي دور در ناخود آگاهي او

پنهان شده و به دست او فرمان داده بود ، از واجرايانا حرفي نشنيده

بود ، به هند و تبت نرفته بود ، چشمش به زيكورات هاي بابل و

آشور نيافتاده بود، حتي از نقشه كاخهاي شاهان قديم ايران خبر

نداشت ، معمار اطاق آبي سلامت فكر و عمل را نشان داده بود ،

مثل "ارشيتكت" امروز دچار بيماري عقلي غرب نبود ،

كشف و شهود راهنمايش شده بود.

اطاق آبي بد خالي افتاده ، هيچ كس در فكرش نبود ،

اين Mysterium magnum پشت درختان باغ كودكي من قايم

شده بود ، اما براي من پيدا بود ، نيرويي تاريك مرا به اطاق آبي

مي برد ، گاه ميان بازي ، اطاق آبي صدايم مي زد ، از همبازي ها جدا

ميشدم ، مي رفتم تا ميان اطاق آبي بمانم. چيزي در من شنيده

مي شد ، مثل صداي آب كه خواب شما بشنود ، جرياني از سپيده

دم چيز ها از من مي گذشت و در من به من مي خورد . چشمم چيزي

نمي ديد : خالي درونم نگاه مي كرد ، و چيزها ميديد ، به سبكي پر

مي رسيدم . و در خود كم كم بالا مي رفتم ، و حضوري كم كم جاي

مرا مي گرفت ، حضوري مثل وزش نور ، وقتي كه اين حالت ترد و

نازك مثل يك چيني ترك مي خورد ، از اطاق مي پريدم بيرون ، مي

دويدم ميان شلوغي اشكال ، جايي كه هر چيز اسمي دارد ، طاقت من

كم بود ، من بچه بودم ، اطاق آبي در همه جاي كودكي ام حاضر بود ،

وارد خوابهايم مي شد ، خيلي از روياهايم در طاقچه هايش خاموش

مي شد. اطاق آبي با اطاقهاي ديگر خانه فرق داشت . در ته باغ تنها

مانده بودم ، انگار تجسد خواب يكي از ساكنان نا شناس خانه ما بود

خوب شد در آن مار پيدا شد ، و گرنه همان جا مي مانديم ، و زندگي

مايايي ما فضايش را مي آلود. اگر مي مانديم ، باز همخوابگي پدر و

مادر زير سايه Lustprinzip تكرار مي شد ، و نه در هواي

Tumo .پدرم كسي نبود كه بر بيندو چيره شود ، و مادرم چيزي

نبود جز ساداراني.

اطاق آبي ماندالا بود ، من راحت به درون اين ماندالا راه يافته بودم

درامي در هواي شعائر مذهبي صورت نگرفته بود ، در آستانه در

شرقي ماندالا ( در شرقي اطاق آببي) چشم - مرا نبسته بودند تا گلي

در ماندالا پرت كنم. اما با چشم باز پرتاب كرده بودم : بهارها يادم

هست ، گاه يگ گل مخملي مي كندم و ميان اطاق آبي پرت مي كردم

نمي دانستم چرا...

من هيچ وقت ظرفي روي "نقشه الماسي" اطاق آبي نگذاشتم و هرگز

شايد آواهانا نبودم. اطاق آبي نشنيده بود كه بگويم : " ام. من از

جوهر الماسي جسم همه تاتاگاتاها ساخته شده ام. من از جوهر

الماسي روان همه تاتاگاتاها ساخته شده ام." و پيداست كه هيچ گاه

ذات من با ذات تاتاگاتا يكي نشد. و كايواليا از دسترسم دور ماند.

كودك حقير پرورده ما يا كجا و حضور ديرياب پوروشا كجا. اما من

در اطاق آبي چيز ديگر مي شدم. انگار پوست مي انداختم ، زندگي

رنگارنگ غريزي ام بيرون ، در باغ كثرت ، مي ماند تا من برگردم.

پنهاني به اطاق آبي ميرفتم ، نمي خواستم كسي مرا بپايد. عبادت را

هميشه در خلوت خواسته ام. هيچ وقت در نگاه ديگران نماز نخوانده

ام ( مگر وقتي كه بچه هاي مدرسه را براي نماز به مسجد مي بردند

و من ميانشان بودم ) .، كلمه "عبادت" را به كار بردم ، نه من براي

عبادت به اطاق آبي نمي رفتم ، اما ميان چارديواري اش هوايي به

من مي خورد كه از جاي ديگر مي آمد ، در وزش اين هوا غبار

می ريخت؛ سبك مي شدم، پر مي كشيدم ، اين هوا آشنا بود

از دريچه هاي محرمانه خوابهايم آمده بود تو.

اما صدايي كه از اطاق آبي مرا مي خواند ، از آبي اطاق بلند

مي شد، آبي بود كه صدا مي زد. اين رنگ در زندگي ام دويده بود ،

ميان حرف و سكوتم بود ، در هر مكثم تابش آبي بود ، فكرم بالا كه

مي گرفت آبي ميشد ، آبي آشنا بود ، من كنار كوير بودم ، و بالاي

سرم آبي فراوان بود ، روي زمين هم ذخيره آب بود: نزديك شهر من

معدن لاجورد كنار طلا مي نشست، با لاجورد ، مادرم ملفه ها را آبي

مي كرد ، و بند رخت تماشايي ميشد، نزديك عيد ، تخم مرغها را با

سنبوسه ها آبي مي كرديم. اين گل چه آبي ثابتي مي داد.

در كشتزارهاي دشت صفي آباد چقدر Bleuet بود.

آبي اش محشر بود ، هنگام درو، دهقانان روسي اولين دسته چاودار

را با تاجي از اين گل مي آراستند ، و پيش تمثال مقدس مي نهادند.

مي دانستند در شدت خشكسالي ، اين گلهاي آبي كوچك چه نوشابه

سرشاري به زنبورهاي عسل مي بخشند. سلوخين به همسايگي

سودمند چاودار و اين گلها پي برد.

باغ ما پر از نيلوفر ميشد و جا به جا گلهاي آبي كاسني ، نگين

انگشتر مادرم آبي بود ، فيروزه بود ، از جنس ريگهاي ته بهشت

شداد. فيروزه اش بو اسحاقي بود. انگشتر هميشه در انگشت

مادرم بود.

آبي ، هسته تمثيل مراقبه و مشاهده است . نور حكمت رفيع

دارماداتو است ، كه همسان يك آبي تابناك از دل و روكانا بر ميخيزد.

نور آبي آسمان حكمت دارما-داتو هم عنصر ناب خودآگاهي است و

هم تمثيل نيروي نهفته "تهي بزرگ".

در چارچوب علائم نسب ، آبي دادگري بوده است ، و فروتني ، و

وفاداري ، و پاكدامني ، و شادي ، و درستي، و آوازه نيك ، و عشق

و خوشبختي جاودان، وميان چيزهاي خوب دنيوي ، زيبايي، نرمي ،

اصالت، پيروزي، استقامت، ثروت، تيزبيني،و آسايش را مي رسانده

است. طبق متون كهن بودايي، از ميان سي و دو امتيازي كه يك

بزرگ مرد بايد دارا باشد. يكي داشتن چشمان نيلي است

(abhinilanetra)

آبي ميان رنگهايي بود كه موسي در لباس هارون نهاد . و بايد در

لباس كشيش امروز باشد. " آبي به او (به كشيش) فرمان مي دهد

که لذات دنيوي را از دل براند." در زمينه تمثيل مذهبي رنگ ، آبي

كه رنگ آسمان است ، براي جشنهاي فرشتگان پذيرفته شد. و گاه

كشيشان آبي در گورستانها به مثابه رمز آسمانها به كار بردند ،

كليساي انگليس ، كه سنت ساروم را دنبال مي كند، آبي را نشانه ی

امید و عشق به امور الهي ، صداقت و پرهيزگاري مي داند. و آبي

کمرنگ را آيت صلح. آگاهي، دورانديشي مسيحي و عشق به جمال.

پزشك يوناني ، از هاله انرژي (aura) اطراف تن آدم عكس گرفت .

و هاله اي آبي ديد. رايشن باخ اترشي رنگ هواي روشن كرد بدن را

با حال و مشرب و سيرت انسان وابسته مي بيند. هاله اهل فكر ،

طلايي است. در شرارت ، سبز سيه فام است .

در عشق آبي است.

manana oscura) به بلندي روشن بيني و جذبه مي رسد و

خدايش همان Conciencia hoy azul است. روي دريا از خداي

آبي خود حرف مي زند : خداي امروز آبي ،آبي ، آبي ، هر دم آبي تر.

شبيه خداي موگوئر رنگ من ...

و در درياست كه به يك پايان آبي مي رسيم: چتانيا كه از شور

مذهبي به عشق ديوانه وار (mahabhava) كشيده شد ، يك روز در

آبي دريا رنگ خداي خود كرشنا را باز شناخت ، خود را به آب

انداخت و غرق شد...

 

سهراب ، اتاق آبی

 

قشنگ يعني چه؟

- قشنگ يعني تعبير عاشقانه ی اشكال

و عشق، تنها عشق

ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد

مرا رساند به امكان يك پرنده شدن

- و نوشداروي اندوه؟

- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.

چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.

- چقدر هم تنها!

- خيال مي كنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.

- دچار يعني عاشق

- و فكر كن كه چه تنهاست

اگر كه ماهي كوچك، دچارآبي درياي بيكران باشد.

- چه فكر نازك غمناكي!

- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.

و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست

- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند

و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.

- نه، وصل ممكن نيست،

هميشه فاصله اي هست.

اگر چه منحني آب بالش خوبي است

براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،

هميشه فاصله اي هست.

دچار بايد بود

و گرنه زمزمه ی حيات ميان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشني اهتزار خلوت اشياست.

و عشق

صداي فاصله هاست.

-صداي فاصله هايي كه

غرق ابهامند.

هميشه عاشق تنهاست...

و دست عاشق در دست ِ ترد ثانیه هاست...

سهراب،مسافر،بابل، بهار ۱۳۴۵

 

 

|+| نوشته شده توسط بید مجنون در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 20:42 |