|
مرا کسی نساخت!
خدا ساخت!
نه آن چنان که کسی می خواست!
که من کسی نداشتم ،
کسم خدا بود ، کس ِ بی کسان!
او بود که مرا ساخت!
آنچنان که خودش خواست!
نه از من پرسید نه از آن من ِ دیگرم…
مرا روی زمین تنها رها کرد ،
عاق آسمان…
کسی هم مرا دوست نداشت….
وقتی داشتند من را می ساختند ،
کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد…
وقتی داشتم شکل می گرفتم ،
صورتم طرح می شد ،
چشمهام رنگ می خورد ،
بینی ام نجابت می گرفت ،
فرشته ی شوخ و مهربان و نازک پنجه ای ،
با نوک انگشتان سحر آفرینش آن را صافو صوف و تیز و عصیانگر و مهاجم نمی ساخت…
وقتی داشتند قامتم را بر می کشیدند ،
خویشاوند شاعر و بلند پروازی نداشتم تا خیال و آرزوی خویش را نثار بال های من کند…
وقتی خواستند که کار دل را در سینه ام اغاز کنند ،
هیچ کس نبود تا برود بگردد و از خزانه دلهای خوب بهترین و نازترین و نازنین ترین را انتخاب کند…
وقتی داشتم روح می پذیرفتم…
آشنای مهربان و دلسوزی نداشتم تا از نزهتگه ارواح فرشتگان بهترین را انتخاب کند ،
تنها بودم ...
چون اکنون...
سلام ، اسماعیل هستم 24 ساله ، دانشجوی ترم 7 مهندسی مکانیک سیالات ،
بچه ی حاشیه ی سبز خزر...
اکثر مطالب این وبلاگ متعلق
به روح ِ بزرگوار ِ سهرابه...
روحش شاد...
امیدوارم که لحظات خوبی رو توی این وبلاگ سپری کنین.
منتظر نظرات قشنگتون هستم. سپاسگزارم از لطفتون.
منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه


<
onLoad and onUnload Example
>
|

آه
خامشی بهتر
ورنه من باید چه می گفتم به او ، چه می گفتم؟
گرچه خامشی سر آغاز فراموشی ست
خامشی بهتر
گاه نیز ، آن بایدی پیوند کو می گفت ، خاموشی ست
آه
خاموشی بهتر
خاموشی بهتر...

|