تبليغاتX
سایه ی حقیقت
سایه ی حقیقت
قلب حقیقت

   
و نپرسیم فواره ی اقبال کجاست؟


و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است

و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی،چه شبی داشته اند


پشت سر نیست فضایی زنده

 

پشت سر مرغ نمی خواند

پشت سر باد نمی آید


پشت سر پنجره ی سبز صنوبر بسته است

پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است


پشت سر خستگی تاریخ است

لب دریا برویم

تور در آب بیندازیم

و بگیریم طراوت را از آب

ریگی از روی زمین برداریم

وزن بودن را احساس کنیم

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم


و نترسیم از مرگ

((مرگ پایان کبوتر نیست))

مرگ وارونه ی یک زنجره نیست


مرگ در ذهن اقاقی جاری است

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد


مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید

مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان


مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

مرگ گاهی ریحان می چیند


گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد

و همه می دانیم

ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است


سهراب سپهری ، کاشان، قریه ی چنار تابستان 1343

|+| نوشته شده توسط بید مجنون در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 4:57 |