![]() مرا کسی نساخت! خدا ساخت! نه آن چنان که کسی می خواست! که من کسی نداشتم ، کسم خدا بود ، کس ِ بی کسان! او بود که مرا ساخت! آنچنان که خودش خواست! نه از من پرسید نه از آن من ِ دیگرم… مرا روی زمین تنها رها کرد ، عاق آسمان… کسی هم مرا دوست نداشت…. وقتی داشتند من را می ساختند ، کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد… وقتی داشتم شکل می گرفتم ، صورتم طرح می شد ، چشمهام رنگ می خورد ، بینی ام نجابت می گرفت ، فرشته ی شوخ و مهربان و نازک پنجه ای ، با نوک انگشتان سحر آفرینش آن را صافو صوف و تیز و عصیانگر و مهاجم نمی ساخت… وقتی داشتند قامتم را بر می کشیدند ، خویشاوند شاعر و بلند پروازی نداشتم تا خیال و آرزوی خویش را نثار بال های من کند… وقتی خواستند که کار دل را در سینه ام اغاز کنند ، هیچ کس نبود تا برود بگردد و از خزانه دلهای خوب بهترین و نازترین و نازنین ترین را انتخاب کند… وقتی داشتم روح می پذیرفتم… آشنای مهربان و دلسوزی نداشتم تا از نزهتگه ارواح فرشتگان بهترین را انتخاب کند ، تنها بودم ... چون اکنون... سلام ، اسماعیل هستم 24 ساله ، دانشجوی ترم 7 مهندسی مکانیک سیالات ، بچه ی حاشیه ی سبز خزر... اکثر مطالب این وبلاگ متعلق به روح ِ بزرگوار ِ سهرابه... روحش شاد... امیدوارم که لحظات خوبی رو توی این وبلاگ سپری کنین. منتظر نظرات قشنگتون هستم. سپاسگزارم از لطفتون.
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم شهریور 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم اسفند 1386 هفته دوم اسفند 1386 هفته اوّل اسفند 1386 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
دانلود ترانه های زیبا
ستاره ی شیشه ای دانلودستان متن زرتشت شعر و نقد زندگی از زبان سیاوش کسرایی استاد شجریان مجموعه ی اشعار احمد شاملو مجموعه اشعار پروین اعتصامی چند تا شعر از هوشنگ ابتهاج ( ه. الف. سايه ) مجموعه اشعار فریدون مشیری هشت کتاب سهراب همش این جاست مجموعه اشعار مهدي سهيلي مجموعه اشعار حميد مصدق کتاب اسیر از فروغ فرخزاد رو به صورت pdf از این جا دانلود کنید 44 تا عکس فروغ رو از این آدرس ببین حرف های تنهایی آدرس همه ی شاعران معاصر و جوان ، هر کی رو که بخوای توی این صفحه است تولدی دیگر به خط فروغ فرخزاد کاغذ بی خط زندگی شاید همین باشد به نام تک مکانیک قلب های تصادفی برنامه های کاربردی موبایل بهار اشعار اس ام اس عاشقانه عشق یعنی بخشش بی انتظار بی تو با خاطراتت چه کنم؟ سرای شاهنامه حافظ یک زن در وهم نمی گنجد و در حقیقت پیدا نیست . یک زن سراسیمه تا ازدحام رویا پیش می رود . قر و قاطی (عسل) مزخرفات دل دیوونه ** قلم سبز** ***دخترونه*** (((یار دلنواز))) (((هیراد-تالار گفتگوی ایرانیان))) افغانستان آموزش هك ايدي وب ترفند خبر هاي ازمهاجرين افغانستان و جهان ...(((دل تنگی)))... اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ زرتشت و ایران باستان اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: پیوندهای روزانه
تالار گفتگوی ایرانیان گیاه خوار
انجمن گیاه خواران ایران کسی که مثل هیچکس نیست... عاشق ِ عاشق شدنم تارنگار زرتشت و ایران باستان شیرین کریمی بلندی های بادگیر حرفایی برای نگفتن در دل من چیزیست-مثل یک بیشه ی نور -مثل خواب دم صبح... عذرا مجیبی دایی حسین حرف های تنهایی (رضا) آدرس همه ی شاعران معاصر و جوان ، هر کی رو که بخوای توی این صفحه است تولدی دیگر به خط فروغ فرخزاد کاغذ بی خط (کارش قشنگه بخونش) زندگی شاید همین باشد به نام تک مکانیک قلب های تصادفی برنامه های کاربردی موبایل بهار اشعار اس ام اس عاشقانه عشق یعنی بخشش بی انتظار بی تو با خاطراتت چه کنم؟ سرای شاهنامه حافظ شیرازی آرشیو پیوندهای روزانه |
سایه ی حقیقت
در باره ی سهراب
سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307
مادرم صدای اذان را میشنیده است... هنوز در سفرم- صفحه ی9 پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر. وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد. ... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10) درگذشت پدر در سال 1341 خرداد سال 1373 درگذشت. تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه. محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود. سهراب از محل تولدش چنين ميگويد : ... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10) ... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33) ... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد. مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم. بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم) ... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد... ... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم) ... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12) از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد. .. در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12) سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت. ... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم) (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد. ... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... (هنوز در سفرم) سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد. ...دل به كف عشق هر آنكس سپرد جان به در از وادي محنت نبرد زندگي افسانه محنت فزاست زندگي يك بي سر و ته ماجراست غير غم و محنت و اندوه و رنج نيست در اين كهنه سراي سپنج... مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است. سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد. سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد. ... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت. شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)
در رشته نقاشي به تهران ميايد. در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت. موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد. بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " : .. جهان آسوده خوابيده است، فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ چنان كه من به روي خويش ... و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه. ... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟ سهراب جواب داد : خير قربان و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ... (مرغ مهاجر صفحه 67) اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد. در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.
مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند. خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد. موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد. در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود. مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد. ... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر. و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم... پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد. در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند. در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود. تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب ... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند. حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ... فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد. فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير وراه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل. در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد. منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.
و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد. سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران. سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد. ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد. فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد. آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
به سراغ من اگر مياييد نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من
... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و
|+| نوشته شده توسط بید مجنون در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 2:3
|