تبليغاتX
سایه ی حقیقت
سایه ی حقیقت

تقسيم‌بندي انسان‌ها از ديدگاه دكتر شريعتي

 

1- آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم نيستند. حضور عمده ی آدم‌ها مبتني بر

 فيزيك است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست كه قابل فهم مي‌شوند .

 بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.

 

2- آناني كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند هم نيستند

(مردگاني متحرك در جهان، خود فروختگاني كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته‌اند.

بي‌شخصيت‌اند و بي‌اعتبار، هرگز به چشم نمي‌آيند، مرده و زنده‌شان يكي است).

 

3- آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم هستند

(آدم‌هاي معتبر و باشخصيت، كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثير

 خود را مي‌گذارند كساني كه همواره در خاطر ما مي‌مانند،

 دوستشان داريم و برايشان ارزش قائليم).

 

4- آنهايي كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند، هستند

(شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نمي‌توانيم

حضورشان را دريابيم اما وقتي كه از پيش ما مي‌روند نرم‌نرم و آهسته آهسته درك مي‌كنيم .

باز مي‌شناسيم، مي‌فهميم كه آنان چه بودند. چه مي‌گفتند و چه مي‌خواستند. ما هميشه عاشق اين

 آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان اما وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم، گويي قفل بر

 زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سكوت مي‌كنيم و غرق در حضور آنان مست

مي‌شويم و درست در زماني كه مي‌روند يادمان مي‌آيد كه چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم.

 شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد...)

|+| نوشته شده توسط بید مجنون در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 ساعت 17:48 |




آه

خامشی بهتر

ورنه من باید چه می گفتم به او ، چه می گفتم؟

گرچه خامشی سر آغاز فراموشی ست

خامشی بهتر

گاه نیز ، آن بایدی پیوند  کو  می گفت ، خاموشی ست

آه

خاموشی بهتر

خاموشی بهتر...






|+|

آبی ِ دریای ِ بیکران (شناخت ِروحی و سمبولیک سهراب از حقیقت ِ لاجوردی ِ بیکران)

                                                        اتاق آبی 

 

                                                                                                                

 

... روي هر ديوار اطاق آبي ، درست در ميان ، يك طاقچه بود ،

تنها پنجره اطاق در طاقچه ديوار شمالي بود. همين زمينه طاقچه را

گرفته بود ، هر طاقچه درست در يكي از جهات اصلي بود. اطاق آبي

يك ماندالا بود. اين را دير فهميدم ، اطاق آبي نمايش تمثيلي عالم و

كالبد انسان بود . صحنه درام تفرقه پذيري و بازيابي وحدت بود ،

راهنماي رستگاري بود ، جاي بيدار شدن خود آگاهي رهاننده بود.

معمار اطاق آبي در شالوده ريزي ، نه طناب سفيد به كار برده بود نه

طناب رنگارنگ پنج لا ، صدايي از زمانهاي دور در ناخود آگاهي او

پنهان شده و به دست او فرمان داده بود ، از واجرايانا حرفي نشنيده

بود ، به هند و تبت نرفته بود ، چشمش به زيكورات هاي بابل و

آشور نيافتاده بود، حتي از نقشه كاخهاي شاهان قديم ايران خبر

نداشت ، معمار اطاق آبي سلامت فكر و عمل را نشان داده بود ،

مثل "ارشيتكت" امروز دچار بيماري عقلي غرب نبود ،

كشف و شهود راهنمايش شده بود.

اطاق آبي بد خالي افتاده ، هيچ كس در فكرش نبود ،

اين Mysterium magnum پشت درختان باغ كودكي من قايم

شده بود ، اما براي من پيدا بود ، نيرويي تاريك مرا به اطاق آبي

مي برد ، گاه ميان بازي ، اطاق آبي صدايم مي زد ، از همبازي ها جدا

ميشدم ، مي رفتم تا ميان اطاق آبي بمانم. چيزي در من شنيده

مي شد ، مثل صداي آب كه خواب شما بشنود ، جرياني از سپيده

دم چيز ها از من مي گذشت و در من به من مي خورد . چشمم چيزي

نمي ديد : خالي درونم نگاه مي كرد ، و چيزها ميديد ، به سبكي پر

مي رسيدم . و در خود كم كم بالا مي رفتم ، و حضوري كم كم جاي

مرا مي گرفت ، حضوري مثل وزش نور ، وقتي كه اين حالت ترد و

نازك مثل يك چيني ترك مي خورد ، از اطاق مي پريدم بيرون ، مي

دويدم ميان شلوغي اشكال ، جايي كه هر چيز اسمي دارد ، طاقت من

كم بود ، من بچه بودم ، اطاق آبي در همه جاي كودكي ام حاضر بود ،

وارد خوابهايم مي شد ، خيلي از روياهايم در طاقچه هايش خاموش

مي شد. اطاق آبي با اطاقهاي ديگر خانه فرق داشت . در ته باغ تنها

مانده بودم ، انگار تجسد خواب يكي از ساكنان نا شناس خانه ما بود

خوب شد در آن مار پيدا شد ، و گرنه همان جا مي مانديم ، و زندگي

مايايي ما فضايش را مي آلود. اگر مي مانديم ، باز همخوابگي پدر و

مادر زير سايه Lustprinzip تكرار مي شد ، و نه در هواي

Tumo .پدرم كسي نبود كه بر بيندو چيره شود ، و مادرم چيزي

نبود جز ساداراني.

اطاق آبي ماندالا بود ، من راحت به درون اين ماندالا راه يافته بودم

درامي در هواي شعائر مذهبي صورت نگرفته بود ، در آستانه در

شرقي ماندالا ( در شرقي اطاق آببي) چشم - مرا نبسته بودند تا گلي

در ماندالا پرت كنم. اما با چشم باز پرتاب كرده بودم : بهارها يادم

هست ، گاه يگ گل مخملي مي كندم و ميان اطاق آبي پرت مي كردم

نمي دانستم چرا...

من هيچ وقت ظرفي روي "نقشه الماسي" اطاق آبي نگذاشتم و هرگز

شايد آواهانا نبودم. اطاق آبي نشنيده بود كه بگويم : " ام. من از

جوهر الماسي جسم همه تاتاگاتاها ساخته شده ام. من از جوهر

الماسي روان همه تاتاگاتاها ساخته شده ام." و پيداست كه هيچ گاه

ذات من با ذات تاتاگاتا يكي نشد. و كايواليا از دسترسم دور ماند.

كودك حقير پرورده ما يا كجا و حضور ديرياب پوروشا كجا. اما من

در اطاق آبي چيز ديگر مي شدم. انگار پوست مي انداختم ، زندگي

رنگارنگ غريزي ام بيرون ، در باغ كثرت ، مي ماند تا من برگردم.

پنهاني به اطاق آبي ميرفتم ، نمي خواستم كسي مرا بپايد. عبادت را

هميشه در خلوت خواسته ام. هيچ وقت در نگاه ديگران نماز نخوانده

ام ( مگر وقتي كه بچه هاي مدرسه را براي نماز به مسجد مي بردند

و من ميانشان بودم ) .، كلمه "عبادت" را به كار بردم ، نه من براي

عبادت به اطاق آبي نمي رفتم ، اما ميان چارديواري اش هوايي به

من مي خورد كه از جاي ديگر مي آمد ، در وزش اين هوا غبار

می ريخت؛ سبك مي شدم، پر مي كشيدم ، اين هوا آشنا بود

از دريچه هاي محرمانه خوابهايم آمده بود تو.

اما صدايي كه از اطاق آبي مرا مي خواند ، از آبي اطاق بلند

مي شد، آبي بود كه صدا مي زد. اين رنگ در زندگي ام دويده بود ،

ميان حرف و سكوتم بود ، در هر مكثم تابش آبي بود ، فكرم بالا كه

مي گرفت آبي ميشد ، آبي آشنا بود ، من كنار كوير بودم ، و بالاي

سرم آبي فراوان بود ، روي زمين هم ذخيره آب بود: نزديك شهر من

معدن لاجورد كنار طلا مي نشست، با لاجورد ، مادرم ملفه ها را آبي

مي كرد ، و بند رخت تماشايي ميشد، نزديك عيد ، تخم مرغها را با

سنبوسه ها آبي مي كرديم. اين گل چه آبي ثابتي مي داد.

در كشتزارهاي دشت صفي آباد چقدر Bleuet بود.

آبي اش محشر بود ، هنگام درو، دهقانان روسي اولين دسته چاودار

را با تاجي از اين گل مي آراستند ، و پيش تمثال مقدس مي نهادند.

مي دانستند در شدت خشكسالي ، اين گلهاي آبي كوچك چه نوشابه

سرشاري به زنبورهاي عسل مي بخشند. سلوخين به همسايگي

سودمند چاودار و اين گلها پي برد.

باغ ما پر از نيلوفر ميشد و جا به جا گلهاي آبي كاسني ، نگين

انگشتر مادرم آبي بود ، فيروزه بود ، از جنس ريگهاي ته بهشت

شداد. فيروزه اش بو اسحاقي بود. انگشتر هميشه در انگشت

مادرم بود.

آبي ، هسته تمثيل مراقبه و مشاهده است . نور حكمت رفيع

دارماداتو است ، كه همسان يك آبي تابناك از دل و روكانا بر ميخيزد.

نور آبي آسمان حكمت دارما-داتو هم عنصر ناب خودآگاهي است و

هم تمثيل نيروي نهفته "تهي بزرگ".

در چارچوب علائم نسب ، آبي دادگري بوده است ، و فروتني ، و

وفاداري ، و پاكدامني ، و شادي ، و درستي، و آوازه نيك ، و عشق

و خوشبختي جاودان، وميان چيزهاي خوب دنيوي ، زيبايي، نرمي ،

اصالت، پيروزي، استقامت، ثروت، تيزبيني،و آسايش را مي رسانده

است. طبق متون كهن بودايي، از ميان سي و دو امتيازي كه يك

بزرگ مرد بايد دارا باشد. يكي داشتن چشمان نيلي است

(abhinilanetra)

آبي ميان رنگهايي بود كه موسي در لباس هارون نهاد . و بايد در

لباس كشيش امروز باشد. " آبي به او (به كشيش) فرمان مي دهد

که لذات دنيوي را از دل براند." در زمينه تمثيل مذهبي رنگ ، آبي

كه رنگ آسمان است ، براي جشنهاي فرشتگان پذيرفته شد. و گاه

كشيشان آبي در گورستانها به مثابه رمز آسمانها به كار بردند ،

كليساي انگليس ، كه سنت ساروم را دنبال مي كند، آبي را نشانه ی

امید و عشق به امور الهي ، صداقت و پرهيزگاري مي داند. و آبي

کمرنگ را آيت صلح. آگاهي، دورانديشي مسيحي و عشق به جمال.

پزشك يوناني ، از هاله انرژي (aura) اطراف تن آدم عكس گرفت .

و هاله اي آبي ديد. رايشن باخ اترشي رنگ هواي روشن كرد بدن را

با حال و مشرب و سيرت انسان وابسته مي بيند. هاله اهل فكر ،

طلايي است. در شرارت ، سبز سيه فام است .

در عشق آبي است.

manana oscura) به بلندي روشن بيني و جذبه مي رسد و

خدايش همان Conciencia hoy azul است. روي دريا از خداي

آبي خود حرف مي زند : خداي امروز آبي ،آبي ، آبي ، هر دم آبي تر.

شبيه خداي موگوئر رنگ من ...

و در درياست كه به يك پايان آبي مي رسيم: چتانيا كه از شور

مذهبي به عشق ديوانه وار (mahabhava) كشيده شد ، يك روز در

آبي دريا رنگ خداي خود كرشنا را باز شناخت ، خود را به آب

انداخت و غرق شد...

 

سهراب ، اتاق آبی

 

قشنگ يعني چه؟

- قشنگ يعني تعبير عاشقانه ی اشكال

و عشق، تنها عشق

ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد

مرا رساند به امكان يك پرنده شدن

- و نوشداروي اندوه؟

- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.

چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.

- چقدر هم تنها!

- خيال مي كنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.

- دچار يعني عاشق

- و فكر كن كه چه تنهاست

اگر كه ماهي كوچك، دچارآبي درياي بيكران باشد.

- چه فكر نازك غمناكي!

- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.

و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست

- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند

و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.

- نه، وصل ممكن نيست،

هميشه فاصله اي هست.

اگر چه منحني آب بالش خوبي است

براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،

هميشه فاصله اي هست.

دچار بايد بود

و گرنه زمزمه ی حيات ميان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشني اهتزار خلوت اشياست.

و عشق

صداي فاصله هاست.

-صداي فاصله هايي كه

غرق ابهامند.

هميشه عاشق تنهاست...

و دست عاشق در دست ِ ترد ثانیه هاست...

سهراب،مسافر،بابل، بهار ۱۳۴۵

 

 

|+| نوشته شده توسط بید مجنون در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 20:42 |

        

                             زندگانی سیبی است

 

       گاز باید زد با پوست

 

 

|+| نوشته شده توسط بید مجنون در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 11:56 |

سهراب و عشق ورزیدن به همه ی مخلوقات (شناخت ِ ظریفی از شخصیت ِ برجسته ی سهراب)
                                                                           


                                   
عظمت روح سهراب

درود بر شما دوستان عزیزم، خیلی وقت بود دنبال مطلبی بودم  که بتونه سادگی ِ زیستن و دید ِ

مثبت و پاک ِ سهراب به همه ی موجودات ِ زنده رو اضافه بر آنچه که در اشعار ِ سهراب در

                          این مورد میبینیم،واضح و آشکارا نشون بده...

               واسه همین فکر کردم خوندن ِ مطالب ِ زیر خالی از لطف نباشه...

 

                                           آب را گل نکنیم

                            در فرودست انگار کفتری می خورد آّب.

                          یا که در بیشه دور سیره ای پر می شوید..

همیشه با خودم فکر می کردم کسی که اینقدر لطیف شعر می گه در حدی که به ناحق مورد

تمسخر روشنفکر نماها شده و با استناد به شعر بالا در موردش تو نشریات می نویسن:

« سر آدم بی گناه رو کنار جوی آب می برند.آنوقت سهراب سپهری نگران آب خوردن

                                            یک کبوتر است»
 

                  از کتاب هنوز در سفرم(نامه ها و خاطرات سهراب سپهری) 

                               /گردآوری:پریدخت سپهری/ص16...

نمی دانم تابستان چه سالی ملخ به شهر ما هجوم آورد.زیانها رساند.من مامور مبارزه

با ملخ در یکی از آبادیها شدم.(در آن زمان سهراب کارمند سازمان جهاد کشاورزیبود)

راستش را بخواهید، حتی برای کشتن یک ملخ هم نقشه نکشیدم.وقتی میان مزارع راه

می رفتم سعی می کردم پا روی ملخ ها نگذارم. اگر محصول را می خوردند پیدا بود گرسنه

اند.منطق من ساده و هموار بود. روزها در آبادی زیر یک درخت دراز می کشیدم و پرواز

                                ملخ ها را در هوا دنبال می کردم..

                              از همان کتاب/ص47توکیو، 14 اوت

..دیروز در ایستگاه کاگوماچی کودکی دیدم زنجره ای را در قفس کرده بود.نشنیده بودم

زنجره را در قفس کنند. آن هم در این دیار که روی خاکش جاپای بودا نشسته و رستگاری

و معرفت تا جهان بی جان دامن کشیده... می رنجی از آزاری که به زنجره ای می رسد.

پس آن همه ماهی، آن همه مرغ، آن همه چارپا. همه را نادیده گرفتی. نه در این دیار که

در زادگاه بودا نیز خواب طلایی خود را نخواهی یافت. دست بدار و از پی دلجویی خود تا

دوردست ها سفر کن. فراتر از سبلان و سینا. و با پیروان مسیح همپا شو، تا رویای

سن ژان را بی دغدغه برایت باز گوید و تو به سروشی که بدو رسید دل خوش دار:

                        
 بکش و بخور!

جایی دیگر در مقدمه چاپ نخست آوار آفتاب در مقایسه شرق و غرب و برتری دادن به

عرفان شرق می گوید:آسیا اندوه تماشا را دریافت و ناپایداری را شناخت و همدردی را

گسترش شگرف داد. در آن سوی جهان سروش آمد: بکش و بخور...

                     (از مصاحبت آفتاب/کامیار عابدی/ص134)

          از کتاب معرفی و شناخت سهراب سپهری/شهناز مرادی کوچه ی/ص396

                            عبدالغفار طهوری
:

در خانه سپهری میزبان و میهمان وجود نداشت. اگر رفته بودی باید خودت پذیرایی

می کردی، البته اگر چیزی بود که معمولا به نان و پنیر و سبزی و در فصل گرما به

                                       خربزه اکتفا می کرد..

           از کتاب باغ تنهایی/حمید سیاهپوش/ ص 260 جلال خسروشاهی:

..ما ایستاده بودیم و به عبور بخار آلود دیس دیس پلوهای جورواجور و خورشتهای

رنگارنگ که پشت سر هم از دریچه ای کوتاه بیرون می آمد نگاه می کردیم. به زودی

سطح میز پر شد. صاحبخانه به اصرار ما را روی استیل لویی نشاند. سهراب کمی

ماست در بشقابش ریخت. چیزی نگذشته بود که دیدیم دو نفر ماهی پخته عظیم الجثه ای

را روی سینی به طرف میز می آورند. خانم صاحبخانه با لبخند غرور آمیز جلو آمد و به

                                          سهراب گفت:

               - شما که اصلا چیزی نخوردید. لا اقل از این ماهی میل کنید.

     سهراب با همان حجب و حیای مخصوص به خودش گفت: من، من نمی توانم!

                 صاحبخانه با حیرت پرسید: وا، چرا آقای سپهری؟!

                                       سهراب جواب داد:


  چونکه این ماهی قویتر از من است!و در قانون طبیعت قوی ضعیف را می خورد!

          از کتاب ادای دین به سهراب سپهری/جلال خسروشاهی/ص75

  و(سهراب) از درختان، پشه ها، گلها و پرنده ها طوری حرف می زد که انگار

                           قوم و خویش یا دوستان نزدیکش هستند!

ماجرای اون سوسک رو هم که زمانی که سهراب مشغول شعر خواندن بود پیداش

شد و حاضرین قصد کشتنش رو داشتند رو هم همه می دونن.شبی که بین دوستان

                              سهراب به شب سوسک معروف شد!

                                   

 

|+| نوشته شده توسط بید مجنون در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 16:30 |

تصاویر شخصی سهراب سپهری

 چند تا از عکس های خانوادگی و شخصی ِ سهراب سپهری  رو براتون

 

گذاشتم... برای دیدن بقیه ی  عکس ها روی ادامه ی مطلب کلیک کنید...

 

سهراب در ژاپن

سهراب در ژاپن

سهراب در نیویورک

سهراب در نیویورک

سهراب در پاریس

سهراب در پاریس

 

بقیه ی عکس ها رو در ادامه ی مطلب ببینید

 



                             


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط بید مجنون در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 4:41 |

قلب حقیقت

   
و نپرسیم فواره ی اقبال کجاست؟


و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است

و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی،چه شبی داشته اند


پشت سر نیست فضایی زنده

 

پشت سر مرغ نمی خواند

پشت سر باد نمی آید


پشت سر پنجره ی سبز صنوبر بسته است

پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است


پشت سر خستگی تاریخ است

لب دریا برویم

تور در آب بیندازیم

و بگیریم طراوت را از آب

ریگی از روی زمین برداریم

وزن بودن را احساس کنیم

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم


و نترسیم از مرگ

((مرگ پایان کبوتر نیست))

مرگ وارونه ی یک زنجره نیست


مرگ در ذهن اقاقی جاری است

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد


مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید

مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان


مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

مرگ گاهی ریحان می چیند


گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد

و همه می دانیم

ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است


سهراب سپهری ، کاشان، قریه ی چنار تابستان 1343

|+| نوشته شده توسط بید مجنون در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 4:57 |

در باره ی سهراب

سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال  1307


خود سهراب ميگويد :

...مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمدم.درست سر ساعت 12

مادرم صدای اذان را میشنیده است...

هنوز در سفرم- صفحه ی9


پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره

پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.

وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد.

... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم

تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت.

او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)

درگذشت پدر در سال 1341

مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در

خرداد سال 1373 درگذشت.

تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت.

خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.

محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود.

سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :

... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي

يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام

روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)

سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.

... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود .

مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا

از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها

ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي

مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)

... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد

بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد

تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.

مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.

بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)

سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :

... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد.

در پيش او خيالات من چروك ميخورد...

خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.

... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه

كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند .

من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه

نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند.

وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)

مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.

... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي،

نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)

از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي

سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.


سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در

دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.

.. در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود

شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود.

آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم.

اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)

سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.

... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود.

فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)

آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني

(عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.

... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم.

مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد.

الفباي شاعري را او به من آموخت... (هنوز در سفرم)

سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب،

با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.

...دل به كف عشق هر آنكس سپرد

جان به در از وادي محنت نبرد

زندگي افسانه محنت فزاست

زندگي يك بي سر و ته ماجراست

غير غم و محنت و اندوه و رنج

نيست در اين كهنه سراي سپنج...

مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است.

سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.

سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود،

با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد.

اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.

... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد.

من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت.

شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم.

طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)

شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.


مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا

در رشته نقاشي به تهران ميايد.

در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت.

در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار

موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.

بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
.

.. جهان آسوده خوابيده است،

فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ

چنان كه من به روي خويش ...

سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس

و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.

... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟

سهراب جواب داد : خير قربان

و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...

(مرغ مهاجر صفحه 67)

اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها"

با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.

تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي

در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.


در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در

مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.

فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران

خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و

پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.

در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران،

موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.

در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب،

همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.

مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.

سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :

... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از

زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و

آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.

و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...

در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.

پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.

در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي

در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.

در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن،

با فروغ فرخزاد همكاري نمود.

تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب

... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.

حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود

وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند.

در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...

تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران،

فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.

فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير وراه بازگشت در پاكستان،

بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.

در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي

صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.

منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.

تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند،


ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.


سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند

و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.

سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.

تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي

سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.

سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.

ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.

سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...

فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان

علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.

آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از

هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:


 

       به سراغ من اگر مياييد

     نرم و آهسته بياييد

       مبادا كه ترك بردارد

        چيني نازك تنهايي من

 

   ... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و


   ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...


          و سهراب ماندگار شد...

|+| نوشته شده توسط بید مجنون در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 2:3 |